خیره در تاریکی
تو یوتیوب مسترکلس دیوید لینچ خلاقیت و فیلم سازی رو باز کردم، دراز که کشیدم روی تخت، از بیرون پنجره صدای داد و دعوا شنیدم. با خودم فکر کردم اگر الان به این گوش کنم و داستانش رو دربیارم، یا حتی حدس بزنم قضیه چیه، کار تعاملیتر، خلاقتر، و واقعیتری از نگاه کردن اینه. اما راستش الان که دارم براتون مینویسمش، تو دلم به خودم گفتم فضول.
ویدیو رو متوقف کردم و فوکوسرایتر1 رو باز کردم. تا منتظر شنیدن داد جدیدم، پسزمینهش رو عوض کردم به یه عکس جدید. یه فانوس با طرح ماه و ستاره.
دیگه صدایی نیومد.
چشمام خیره به فانوسه.
ماه و ستاره…
ستاره…
ستاره منو برد به بچگیم. یکی از معدود چیزهایی که از خیلی بچگیم یادمه یه جاسوییچی به شکل یه ستاره صورتی کوچولو بود که روش لبخند کشیده بودن. فشارش که میدادی با نور قرمز ملایمی میدرخشید. جنس پلاستیکِ انعطاف پذیرش خیلی خوب بود. رنگش مات بود. از بس که مدت ها با دقت بهش زل زده بودم؛ خوب یادمه که نقطه نقطههای ریز کمنور تری توش داشت، درست مثل نویز فیلم تو نور کم. مدت ها داشتیمش و اصلاً آخ نگفت.
اسباببازی های نوری دیگه ای هم بودن که بهشون خیره بشم. تو خونه معروف بودم به اینکه چیزایی که نور دارن رو دوست دارم. یکی دیگه از چیزایی که به خاطر دارم مال بزرگتریامه. از ستاره چند سالی میگذشت. یه استوانه پلاستیکی شفاف بود درست اندازهی یه چوب جادو. روش یه دکمه داشت که هر وقت میزدی ۴ تا الایدی توش به رنگ های مختلف رقص نور با ریتم های مختلف میرفتن. از نظر تکنولوژی پیشرفت زیادی نسبت به اون ستارهی قرمز داشت. از نظر کیفیت اما چنگی به دل نمیزد. خب البته حتما خیلی هم ارزونتر بوده. اون سال ها دوران تب هری پاتر، جنس های بیکیفیت چینی، و اسباب بازی های مصرفی بود.
اینطوری بود که بعد مدت نه چندان زیادی دو تکهای که با هم استوانهی پلاستیکی رو میساختن از هم جدا شدن. البته ممکنه این اتفاق با استفاده از پیچگوشتی صورت گرفته باشه، درست یادم نیست. و من دستم به داخل این چوب، به جایی که جادو ازش قدرت میگرفت، رسید. سه تا باتری ساعت روی بُرد کوچیک سبز رنگی جا خوش کرده بودن که یه خال سیاه و سفت روش داشت.
این خال سیاه درواقع داشت از یه چیپ کوچولو روی برد محافظت میکرد که میتونست تکه های کوچیکی از پلاستیک شفاف که ۳ رنگ الایدی توش جا شده بود رو کنترل کنه.
دوست داشتم منم بلد بودم چیزای جادویی درست کنم.
همین فریفتگی من رو هل داد تا کیت به کیت، قطعه به قطعه، مدار به مدار، مفهوم به مفهوم، یاد بگیرم کارای جدیدتری با جادوی الکترونیک بکنم.
هنوز هم بازی من نگاه کردن به نور ها توی اتاق تاریک بود. ولی این بار من بودم که با جادوی ساخت خودم خاموش و روشنشون میکردم. نقشه مدار و توضیحات رو از روی کتاب «کیت الکترونیک کاووش ۲» میخوندم و میساختم و ساعت ها توی تاریکی مینشستم نگاهشون میکردم. چقدر دیدن نور زرد و قرمز چشمک زن حس جادویی زیبایی داشت. چقدر آشنایی با قطعه کوچولوی سیاهی به اسم ترانزیستور، و درک چه طور کار کردنش، نقاط تاریکی از جادو رو برای من روشن کرد. دیگه میتونستم تصور کنم یه سری کار ها رو با استفاده از ترکیب چندتا مدار منطقی میشه حل کرد. فهمیدم اگر مسئله ها رو کوچیک کنیم و برای هرکدوم از اون مسئلههای کوچیک ترکیبی از اینا به هم وصل کنیم، کنار هم میتونن کار های پیچیده تری انجام بدن.
بعد سال ها هنوز هم توی یه اتاق تاریک مینشینم و به یه صفحه نور خیره میشم. این بار نور فانوسی رو توی مانیتور لپتاپم میبینم. هنوز زل زدن به نور توی این اتاق تاریک تفریح منه. همه چیز عوض شده، ولی هنوز همونه.
focuswriter نرمافزار رایگان متنباز مناسب کسانی که قصد دارن با تمرکز بنویسن ↩︎


برای احترام به حریم خصوصی شما افزونهی نظردهی دیسکاس فقط در صورت تمایل شما بارگذاری میشود.