زنجیر

میدونی از لوطی‌ت که لات کوچه خلوت بود فقط یه جسد مونده، داری می‌بینیش که خوابِ بعد شیره آخرش کار خودش رو کرد. ولی زنجیر رو به گردن تو گذاشت و خواب به خواب شد. حتی بعد زدن پک آخر هم از تو سرت زدن دست برنداشت.

بالاخره هرچی باشه من انتر لوطی ام. باید به ساز اون برقصم. کس دیگه ای که آدم حسابش نمیکنه. فقط بعضی وقتا پولی که از رقصوندن من درمیاره رو یواشکی میده به یه لات دیگه اونم اندازه چند روز شیره میندازه جلوش. آخه لوطی با ساقی دعواش گرفته. بیشتر لات ها هم همه نوچه ها و خبرچین های ساقی ان.

لوطی بعد اینکه دستش به شیره میرسه و حسابی کیفور منقل و بافوره، شروع میکنه به ساقی دری‌وری گفتن. لات‌ها میریزن سرش انگولش میکنن و دست میندازنش. بعضی وقتا هم مشت و لگدی نثارش میکنن. خمارش که پرید تلافیش رو سر من درمیاره.

تا چند وقت پیش از سفره‌ش یه تیکه نونی، گاهی استخون گنجیشکی چیزی هم به من می‌رسید. ولی الان دیگه چند وقتیه برای خودش هم به زور چیزی می‌مونه. دیدم استخون ها رو هم اونقدر میجووه تا بتونه قورت بده. ایکاش لااقل این زنجیر کوفتی رو از گردن من باز میکرد قبل مردنش. از انترهای دیگه شنیدم نوچه های ساقی به انتراشون خوب میرسن. اگه این زنجیر نبود میرفتم برای اونا میرقصیدم شاید منو نگه‌میداشتن. وقتی از گرسنگی صدای جیغم بلند میشد لوطی همیشه منو می‌ترسوند، بهم لوطی های دیگه و تبرزین هاشون رو نشون می‌داد و می‌گفت اگه من نباشم میان با تبر تیکه تیکه‌ت میکنن. گاهی فکر میکنم لوطی دروغ میگه شاید تبرزین برای اینه که زنجیرم رو‌ پاره کنن. شایدم زنجیر من اصلا مهم نیست. تبرزین برای فرق سر لوطیه. الان ولی لوطی خواب به خواب شده حتی کسی باتبرزین تو سرش نزد. من با زنجیری که به زمین میخ شده موندم کنار جسدش جسد. گرسنه و بی‌سرپناه. بی لوطی.


این متن رو برای تکلیف کارگاه نویسندگی، بعد از خوندن داستان «انتری که لوطیش مرده بود» از «صادق چوبک» نوشتم.

برای احترام به حریم خصوصی شما افزونه‌ی نظردهی دیسکاس فقط در صورت تمایل شما بارگذاری می‌شود.

بازگشت