نبرد بیپایان
همین طور که پیش میرفتن، برگ های گردوی روی زمین زیر پاهایشان خورد میشد. عباس ایستاد. پاکت سیگاری دراورد و به احسان تعارف کرد. احسان: «ممنون نمیخوام.» عباس یه نخ سیگار گذاشت روی لبش و روشنش کرد. احسان: «برگشتیم همین جا…» عصبانیت عباس فوران کرد: «بله! من رفتم خونه دیروز رو تحلیل کردم. طاهری اینجا وایساده بود داشت ما رو میکوبید تو هم همینجا وایساده بودی با زبان بدن ات تایید اش میکردی. تو توی تیم منی یا اون؟»
- «تیم کشیه؟»
- «بله. چرا تایید میکردی؟»
- «به نظرم حرفاش منطقی بود.»
- «من امروز که دوباره با طاهری حرف میزنم، باید با دو نفر بجنگم یا یه نفر؟»
- «من اینجوری میدیدم که با هم همکاری میکنیم یه چیز درست درمیاریم روی اون کار میکنیم. من نمیخوام روی چیزی کار کنیم که آخرش کار نکنه.»
- «میبینی الان چه جوری دستت رو گرفتی بالا؟ میبینی صدات رفته بالا؟ من اینو میخوام. ولی نه با من. با من نجنگ.»
- «برای چی بجنگم؟»
- «فور یور لایف.»
عباس پک آخر رو همینطور که به احسان نگاه میکرد به سیگار زد و رفت.
احسان اونجا ایستاده بود و به این فکر میکرد که اصلا زندگیای که براش باید دائم توی جنگ باشه رو میخواد یا نه.
این متن رو برای تکلیف کارگاه نویسندگی، بعد از خوندن داستان «تالپا» از «خوان رلفو» نوشتم.
برای احترام به حریم خصوصی شما افزونهی نظردهی دیسکاس فقط در صورت تمایل شما بارگذاری میشود.