قاب

یه روزی همه‌ی دفتر نقاشی هام رو ورق زدم، نقاشی‌هایی که هرکدوم برای خودشون داستانی داشتن رو انتخاب کردم، بریدم، و توی قاب های مشکی ساده قد و نیم‌ گذاشتم. دلم رو به دریا زدم و قاعده‌ی «به دیوار میخ نمی‌زنیم» خونه رو ۱۵ بار زیر پا گذاشتم به دیوار بالای مبل نصبشون کردم.

هر روز صبح که پامیشم اولین چیزی که میبینم اون دیوار و نقاشی هاشه. همه‌شون با هم هارمونی دارن و جایی هستن که باید باشن. بجز یکیشون که که مدتیه مثل خار توی چشم منه. این قاب متوسط یه برگه کاغذ قهوه‌ای توشه که جاییش که تا خورده و پشت قاب قایم شده نوشته:

۱۴۰۲/۴/۲۳ یه برگ گردو از درختی که زیرش نشسته بودیم کندم، با واتربراش پشتش رو جوهری کردم گذاشتم روی کاغذ. بعد یه تیکه از پوست درخت رو این کارو کردم.

این اثر تنها چیزی بوده که من پیدا کردم تا روی دیوار یادآور یه روز که شروع مسیر جدیدی توی زندگیم بوده و برام خیلی مهمه باشه. ولی متاسفانه از نظر بصری اصلا جاش اونجا کنار بقیه نیست.

حالا اصلا چه خبر بوده اون جمعه؟ اون روز صبح خواهرم اومد بهم گفت: «ما با دوستای امین (پسر ۶ ساله‌ش) داریم میریم کاخ سعدآباد موزه های نقاشیش رو ببینیم. تو هم میخوای بیای؟» منم قبول کردم. یه دفتر کوچیک و قلمو و زغال برداشتم رفتم. اونجا بعد از دیدن موزه‌ی مینیاتور، مامان بابا ها رفتن یه جا برای خودشون. منم رفتم با بچه ها. با همین انداختن اثر برگ روی کاغذ به روش های مختلف سرگرمشون کردم. خواهرم و بقیه که دیدن من چقدر خوب و راحت بچه ها رو مشغول یه کاری کردم و بچه ها کاری با اونا ندارن، به من و مهدکودکی که بچه هاشون رو میبردن پیشنهاد دادن که برم مربی گری رو امتحان کنم. منم قبول کردم. بعد شروع اون کار زندگی مسیر زندگی من با قبلش کاملا متفاوت بود.

حالا احتمالا متوجه باشید که چرا میخوام یه یادگاری از اون روز روی دیوار باشه. با این وجود ۲۰ روز پیش اون قاب رو اوردم پایین، گذاشتم توی کشو، یه قاب دیگه با همون اندازه برداشتم، چهارتا ورق پاسور قدیمی که طرح های جالبی داشتن رو توش گذاشتم و جای قبلی زدم. توی این بیست روز دیگه به محض بیدار شدن توی چشمم نمیزد. ولی یه چیزی درست نبود. اون قاب با اینکه قشنگ بود، ولی مثل بقیه داستان مهمی نداشت.

تا که رسیدم به امشب. داشتم میزم رو مرتب میکردم که یه پر سیاه دیدم. یادمم افتاد این پر رو دوستم سیاوش آخرین بار که رفتم خونه‌ش بهم یادگاری داده.

من و سیاوش چندین بار با هم رفته بودیم اجرای خیابونی. اون گیتار میزد و من میخوندم. این بار بهم زنگ زد گفت: «برای یه جشن توی یه مرکزخرید بهم پیشنهاد دادن برم با گیتار اجرا کنم. تعریف خوندنت رو کردم گفتن بگو اونم بیاد با هم اجرا کنید. میای؟» منم قبول کردم. از دو روز قبلش رفتم مَهستان خونه‌ش. بیشتر با خودش دوتایی و کمی هم با یکی دیگه که ویالن میزد سه نفری تمرین کردیم. روز چهارشنبه رفتیم دیدیم که برنامه برای «روز کودک»ـه. بیشتر از ۱۰۰ نفر بزرگ و کوچیک اونجا بودن. برای اولین بار جلوی همچین جمعیتی میکروفن رو گرفتم جلوی دهنم و خوندم. دست ها و صدام می‌لرزید. یکم که گذشت، شور جمعیت و همخوانیشون رو که دیدم برای اولین بار خودم رو یک هنرمند دیدم. فردای اون روز سیاوش بعد از اینکه بهش گفتم دوست دارم مثل «زاغی» هم خیلی باهوش باشم هم خیلی زیبا، بهم یه پر زاغی که پیدا کرده بود یادگاری داد.

پر رو نگاه می‌کردم و خاطرات اون سفر رو به یاد می‌اوردم. به نظرم جایگزین مناسبی برای اون قاب اومد. این پر می‌تونه یادآور قبول کردن نقش «هنرمند» توی زندگیم باشه. قاب قدیمی رو بیرون اوردم، پر رو توش گذاشتم. برای اینکه نقاشی توی قاب قرینه‌ی اون پر از رنگ سبز بود، یه مقوای سبز برداشتم بذارم پشت پر، اندازه زدم که ببرمش، اما به نظرم یه چیزی درست نبود. مقوای رنگی شخصیت نداشت. تو خاطرم بود که چند صفحه از یکی از قدیمی ترین دفترهام فقط با غلطک رنگ شده بود. رفتم از توی انباری دفتر رو پیدا کردم. پر رو روی یکی از صفحه ها که وسطش سبز با رگه های زرد بود گذاشتم و قاب رو گذاشتم روش. خوب بود. اون صفحه رو کندم و تا زدم که اندازه‌ی قاب شه. پشت برگه، جایی که تا خورده بود نوشته بود:

۱۴۰۲/۴/۲۳ با امین

برای احترام به حریم خصوصی شما افزونه‌ی نظردهی دیسکاس فقط در صورت تمایل شما بارگذاری می‌شود.

بازگشت